«

»

irpayamak

Jun 01 2012

Print this نوشته

تعبیر خواب امام خمینی(ره)

امام خميني

کسانی که با عالم غیب ارتباط برقرار می کنند و اصطلاحا به سمت و سوی خدای متعال پل می زنند, طبعا از اخبار غیبی هم خبر دارند.

اخباری که از دید ما غایب است و ما نمی توانیم آن را ببینیم. ماجرای آن دقیقا مانند کسی است که از تلسکوپ استفاده می کند. شما با چشم غیر مسلح نمی توانید کهکشانها و بسیاری از سیارات را ببینید.

 

ولی وقت از ابزاری به نام تلسکوپ استفاده کنید می توانید سیاراتی را ببینید که خیلی ها نمی بینند. چون شما چیزی دارید که خیلی ها ندارند.

 

داستان اولیای خدا هم از همین قرار است. آنها با خدای متعال معامله می کنند. تقوا پیشه می کنند و در عوض خدای متعال هم به آنها ابزاری می دهد که به خیلی ها نداده است. می توانند چیزهایی ببینند که خیلی ها نمی بینند.

در این نوشتار به برخی ازاین نمونه ها اشاره می کنیم.

 

تعبیر خواب

 

زمانى كه حضرت امام خمینى (قدس سره) در نجف بودند، پسر ایشان آیت الله شهید سید مصطفى (رض) در درس اخلاق كه به صورت خصوصى آیت الله كشمیرى (ره) افاضه مى فرمودند شركت مى كرد و از ایشان براى حضرت امام خیلى تعریف مى كند.

 

 حضرت امام مى فرمایند: چیزهایى كه مى گویى صحیح است ولى من دلیل مى خواهم ، برو به ایشان بگو: من در فلان تاریخ چه خوابى دیده ام ؟ آقا سید مصطفى هم جریان را به آقاى كشمیرى (ره) گزارش مى دهد.

 

 ایشان هم مى فرمایند: به پدرت بگو كه در خواب دیدى كه از دنیا رفته اى و در حالى كه جسدت در قبر قرار گرفت زیر سرت سنگى اذیت مى كرد و على (علیه السلام) مى آیند و آن سنگ كه شما را ناراحت كرده بود را بر مى دارد.

 

وقتى مرحوم آقا مصطفى صحبت هاى آقاى كشمیرى را به عرض امام مى رساند حضرت امام مى فرمایند: كاملا صحیح است . برو و از ایشان تعبیر خواب را هم بپرس .

 

براى مرتبه دوم آیت الله شهید خدمت آیت الله كشمیرى مى رسد و تعبیر خواب را مى خواهد، آیت الله كشمیرى مى فرمایند: به پدرت بگو نجف به منزله قم است براى شما، و آن سنگ موانعى است كه در كار شما بوجود آمده است كه انشاء الله با عنایت امیر المومنین (علیه السلام) این موانع حل مى شود و شما بر مى گردید به ایران و به هدفتان هم مى رسید و در ایران هم از دنیا مى روید.

یك زمان گفتم به خود، خاموش باش              لب فرو بند از سخنها گوش باش

آیت الله كشمیرى (ره)

دیدن كربلا

مرحوم آیت الله سید عبدالكریم كشمیرى (ره) از حالات و مكاشفات خود مى گویند: شخصى در نجف به نام شیخ مالك بود كه در ظاهر به كسوت اهل علم نبود ولى داراى بصیرت و معرفت باطن بود روزى با هم به وادى السلام رفتیم تا زیارت امام حسین (علیه السلام) را بخوانیم وقتى كه همزمان زیارت عاشورا مى خواندیم من كربلا را به راءى العین در مقابل خود مى دیدم .

 

هر كه آمد گو بیا و هر كه خواند گو برو            كبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

 

پول حرام به شكل مار

 

حضرت آیت الله آخوند مى فرمود: شبى در خواب دیدم مردى عبا به دوش وارد شد و یك مار در آورد و به جان من انداخت مار از طرف چپ سینه مرا گرفت من در حالى كه مى ترسیدم به آن مرد گفتم : بیا آن مار را بردار.

 

ولى او گفت : پنج تاى دیگر دارم مى خواهم به جانت بیندازم . گفتم من مى ترسم بیا این را بردار و با آن پنج تاى دیگر ببر و بینداز به جان فلان آقا – اسم یكى از آقایان شهر را بردم – قبول كرد آن مار را برداشت و رفت .

 

فردا صبح وقتى از خانه به قصد مدرسه بیرون آمدم دیدم یك عبا به دوش آمد و سلام كرد (همان مردى بود كه در خواب دیده بودم لكن در آن حال ، خواب را فراموش كرده بودم) گفتم : اگر فرمایشى دارید به منزل برگردم گفت : لازم نیست همینطور صحبت كنان برویم .

 

در بین راه كه مى رفتیم پنج تومان در آورد و به من داد كه من آن را در جیب بغل سمت چپ گذاشتم .

مقدارى كه راه رفتیم آن مرد گفت : پنج تومان دیگر دارم و مى خواهم به شما بدهم من به او گفتم : بیا این پنج تومان كه دادى پس بگیر با آن پنج تومان دیگر ببر و به فلان آقا كه خیلى وقت است به خدمت او نرسیده ام بدهید.

 

آن مرد قبول كرد و خداحافظى نمود همینكه از او جدا شدم به یاد خواب شب قبل افتادم فهمیدم همین قضیه بود كه در خواب دیده بودم و همین مرد بود كه مار را به جانم انداخت و بعد هم گفت : پنج تاى دیگر دارم و آن آقا را كه شب در خواب گفتم مارها را به جان او بینداز همان شخص بود كه گفتم : پول را به او بدهید.

 

حدود یك ماه از این قضیه گذشته بود كه یك روز در مدرسه در حجره روبروى در ورودى نشسته بودم كه دیدم همان مرد عبا بدوش وارد حجره شد و دست در جیب خود برد و پول در آورد كه به من بدهد من به یاد خواب آن شب افتاده و بى اختیار فریاد زدم و گفتم : مار است .

 

آن مرد بدون اینكه تعجب كند بنا كرد به عذر خواهى و پسران خود را ملامت كرد و گفت تقصیر من نیست خداوند فرزندانم را چنین و چنان كند تقصیر آنها بود.

 

گفتم : مگر چه شده است ؟ گفت من خانه اى داشتم كه موقع احداث خیابان عباس آباد در مسیر خیابان قرار گرفت و مقدار كمى از آن مانده بود كه از آن یك مغازه ساختم .

 

پسران من بى خبر از من آن را به یك مشروب فروش اجاره داده بودند من هر چه فعالیت و تلاش كردم نتوانستم اجاره را فسخ كنم به ناچار بخاطر اینكه اجاره بها با اموالهم مخلوط نشود فكر كردم بهتر است آن پول را به شما بدهم اجاره ماه گذشته ده تومان بود كه خدمت شما آوردم و حضرتعالى حواله فرمودید به فلان آقا دادم و گرنه اجاره ماه دوم را به خدمت شما نمى آوردم .

 


 

منابع:

برگرفته از کتاب داستانهای عارفانه – شهروز شهروبی



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *